فروردین - تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 16:25
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
اردی بهشت - تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 16:25
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
خرداد - تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 16:25
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
غم های مغلوب وابسته به کروموزم x - تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 16:17
یک حرف هایی هم هست که به هیچ کس نمی شود گفت. بغچه پیچشان میکنم و میگذارمشان یک گوشه ی دلم تا همانجا بماند. بماند برای وقتی که دختر دار شدم.
خاطرات آن سالهای دور - تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 16:17
خیلی سال پیش ها که کلاس اول دبیرستان بودم، خاله میم مدیر مدرسه مان بود. خیلی خیلی سختگیر بود و مهربان و چهار چشمی همه جا را می پایید. همان ماه های اول بود که متوجه شد پسری همیشه جلوی درب مدرسه پرسه میزد. یک روز بالاخره مچ پسرک را وقتی گرفت که داشت کلاس ما را در حالی که داشتیم از کلاس ورزشمان برمی
تقدیم به "ع" که همیشه میگفت می توانی، آن هم در روزهایی که اصلا نمی توانستم - تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 16:17
گاهی به این فکر میکنم که مثلا اگر هزار سال دیگر توانستم یک کتاب بنویسم، آن را به چه کسی تقدیم کنم. احتمالا پیشکشش میکنم به همکلاسی دانشگاهم که باهم صمیمی نبودیم و تازه کلی کفرم را هم در می آورد، ولی همیشه برای نوشتن تشویقم میکرد. همیشه. مشتاقانه نوشته هایم را میخواند. حتی وقتی گلچین نوشته های دیگران...
قربون بلا و بوسنا علیهم - تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 16:17
دایی : فاطمه وای فای رو روشن کن! فاطمه : من روزه ام محمد یاسین تو برو. محمد یاسین: مگه وای فای روزه رو باطل میکنه؟
خواخرانه ها - تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 16:17
شب آخری که تهران بودم، وقت رفتن آقای میم حسابی ناراحت و بق کرده بغض آلود بودم. بعد فکر کنید در این شرایط شاخداری آنجا باشد که دایما بخواند "وقت رفتن نمیخواد گریه کنی" و "گریه نکن زار زار رویت علف نشسته" و حتی وقتی که آقای میم خداحافظی کرد و رفت و در را پشت سرش بست، بپرد جلوی آدم و بگوید "رفت! دیگ
H - تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 16:17
حال امشب را همیشه یادم باشد.
بخاطر یک مشت ثواب - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 15:50
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
کوزه گر - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 15:50
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
و اینک دهه ی نود - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 15:50
دختر خاله ام بچه ی دومش را باردار است. بخاطر زیاد شدن اسم های "امیر" دار و "ستایش" دار و امیرطاها پسر اولِ دخترِ خاله، اسم آقای نی نی را گذاشته ایم امیر ستایش. امیر طاها ی سه ساله اما حسابی روی نی نی دنیا نیامده حساس شده و همه چیز را بین خودش و او تقسیم کرده. حتی دست های مادرش را. مثلا دیروز که دختر...
جریمه - تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 3:04
به من ربطی نداره. به من ربطی نداره. به من ربطی نداره. به من ربطی نداره. به من ربطی نداره. به من ربطی نداره. به من ربطی نداره. به من ربطی نداره. به من ربطی نداره. به من ربطی نداره. به من ربطی نداره. به من ربطی نداره. به من ربطی نداره. به من ربطی نداره. به من ربطی نداره. به من ربطی نداره. ب
بیشتر بدانید - تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 3:04
همیشه از اینهایی که تا ازدواج میکنند همه عکس ها و مطالبشان تبدیل به عاشقانه های دو نفره گوگولی میشد خوشم نمی آمد و حالا از ترس اینکه مبادا من هم یکی از این عاشقانه دونفره ی گوگولی نویس شوم، هی دارم خودم را سانسور میکنم.
:* - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 12:51
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
گل کوچیک - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 21:36
عشق شاید همین شوت های طارمی وار آقای میم باشد، وقتی که من توی دروازه ایستاده ام. اسگل هم محمد یاسین است که به امید برنده شدن آقای میم را تشویق میکند.
موقت - تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 13:03
از دو روز پیش که آمدم خانه و مامان را دیدم که بینی اش دارد آن طور خونریزی میکند تا همین حالا یک لحظه آرامش نداشته ام. با ادای خونسردی روی گردن و صورتش یخ گذاشتم و فشارش را گرفتم و حتی وقتی دیدم روی مانیتور نوشته 210 بازهم ادای خونسردی دراوردم و برایش
آشوبم - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 4:23
شماهایی که بابا مامان هایتان فشار خون دارند، چطور شبها میتوانید راحت بخوابید؟
آیا می دانید - تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 4:59
وقتایی که دلم گرفته، هر شماره ای که بگیرم جواب نمیده. حتی اگر ۱۲۵ باشه.
ترانه های غم انگیز سرزمین مادری - تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 4:59
می گوید: عاشقی برای فقرا بد دردیست، انگار که مزرعه شیب دار باشد و گندم ها کوتاه و داس هم کُند.