windows 98
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 22:15
یه روزی هم آیکون فولدر ها رو عوض میکردیم و دنیای فناوری و اطلاعات رو توی مشت مون احساس می کردیم.
When I Feel Blue
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 10:20
امید برای من مثل یک بافر است. تا یک جایی میتواند یاس و نا امیدی و زشتی ها را در خودش حل کند و آب از آب در دلم تکان نخورد. ظرفیتش که تکمیل شد دیگر نفرت از چشم هایم می چکد بیرون و با دستهایم به این طرف و آن طرف مالیده می شود.
بلاکم کرد!
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 10:20
چی بود چی بود شیشه شیکست؟ شیشه نبود پس چی شکست؟ دخدر صفدر و شوهرش قلب منو شکستن چه شیطونایی هستن :(
در جستجوی زیبایی های از دست رفته
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 10:20
چند روز پیش میخواستم چیزی را آنلاین خریداری کنم. وقتی اسکرین شات مبلغ واریزی را برای فروشنده فرستادم، سه کلمه در جواب نوشت "خدا برکت بده" و چقدر این سه کلمه چسبید. چقدرررر.
یومونچه روحی فداش ♡
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 10:20
جدیدترین اپشنی که بهش اضافه شده اینه که با شنیدن الله اکبر، سر رو میذاره روی زمین و باسن مبارک رو به سمت بالا نگه میداره.
عنوان ندارد
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 10:20
ای کسانی که توی شهر خودتون چادری هستین و یه شهر دیگه که میرین چادرتون رو برمیدارید، هیچ می دونستین خیلی بی کلاس و ندید بدید و آزاده نامداری هستین؟
Sad. But True
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 10:20
این کادویی که میخوام واسه تولد میم بخرم خیلی خوبه و مورد پسند و در خور و این صحبتا هم هست. منتهی در مقایسه با اون کادویی که شاخدار میخواد واسه تولد حدحد بخره، به درد انداختن جلو سگ میخوره.
خانواده ی دکتر تیستو
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 10:20
شاید براتون عجیب باشه ولی ما کلهم اجمعین توی خونه حدحد رو "داداشی" صدا میکنیم.
رویکرد خانواده در جبهه ی تهاجم فرهنگی
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 10:20
تا بحث کادو تولد بازه جا داره براتون تعریف کنم که واسه عیدی شاخدار کلی فکر کردم و فسفر سوزوندم تهش رسیدم به مُهر! از این مهر های کتابخونه های شخصی که "این کتاب متعلق است به فلان و بهمان. لطفا بیسا
باغ وحش
-
تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 16:08
بیشعورترین آدمی که این روزها با او هم صحبت شدم اپراتور پذیرش بیمارستان شهید مدنی کرج در شیفت عصر امروز بود که وقتی تنها پرسیدم بیمارمان در کدام بخش بستری است گفت خودت بیا ببین کجاست و تا من گفتم بخدا شهرستان هستم تلفن را قطع کرد و وقتی باز تماس گرفتم و گفتم الو و خواستم سوالم را تکرار کنم باز هم تلف...
یلدا
-
تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 16:08
دیشب را به دیدن مستند قائم مقام گذراندیم. فیلم رسیده بود به حوادث سال ۶۸ که من خوابم برد. ساعت حدود ۲ بود که میم بیدارم کرد تا بروم سر جایم بخوابم. به شوخی پرسیدم آخرش چی شد؟ گفت: مُرد! خب میم خیلی پسر خوب و مهربان و باحالی است ولی متاسفانه قوه ی تخیل ندارد. مثلا من اگر بودم میگفتم آخرش امام زنده می...
تلویزیون
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 23:08
اگر میتونستم یکی از لوازم منزل رو از پنجره ی خونه پرت کنم بیرون، فکر میکنید چی رو پرت میکردم؟
و من هم قهر کرده باشم
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 23:08
مثلا من آن دختر چادر سیاه و زنبیل قرمز به دستی باشم, که هر روز نزدیک ظهر از راه کلاس خیاطی ام بیایم نانوایی و تو همان شاگرد نانوایی باشی که عوض سنگگ معمولی که دست مردم میدهی، قایمکی برایم سنگگ کنجدی برشته زده باشی و قایموشک بازی و زرنگی بلد نباشی و مشتری های دیگر دیده باشند و دعوا شده باشد و یک چک ا...
اخبار نیم روزی
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 23:08
خبر خوب اینکه از شر همکلاسی ها و هم مدرسه ای های چوغولی بکن و اب زیر کاه مدرسه خلاص شدیم. خبر بد هم اینه که همون همکلاسی های و هم مدرسه ای های بزرگ شدن و حالا میرن سر کار.
fiction freaks
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 23:08
دیروز به شوخی گفتم: "مثل یتی شدی!" پرسید یتی چیه؟ برایش توضیح دادم که یک هیولای افسانه ای در کوههای هیمالیاست. خندید و گفت "تو و یاس و شاخدار هم که همش توی دنیای افسانه ها و قصه ها سیر میکنین". خب این یکی از بهترین تعریف های دسته جمعی بود که از خودمان شنیده بودم
Fiction freaks
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 23:08
+ یومونچه چیکار میکنه؟ - گیر داده به زنجیر دریچه ی شومینه. احتمالا میخواد از توش کلاغ دربیاره. + نه! فکر کن دریچه باز بشه، یهو یه عالمه دعوت نامه ی هاگوارتز بریزه توی خونه. - هییییییع. چه حال گیری بزرگی! + عیب نداره میری خودت رو به بقیه میرسونی. یومونچه رو هم میدی هاگرید برات نگهش میداره.
حفره های سیاه شخصیت
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 23:08
دکمه ی "بخشیدن" ام کمی گیر دارد. دکمه ی "فراموش کردن" ام اما اصلا کار نمیکند.
کوزه ی شکسته ی کوزه گر
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 23:08
شاید باور نکنید ولی همین جوراب پوشیدنی که شماها اصلا به آن توجهی ندارید و اصلا برایتان کاری ندارد برای چون منی که تقریبا شش هفت سالی هست که کمرم بازی در اورده و مخصوصا صبح ها دردش از همیشه بیشتر است حکم مصیبت را دارد.
مناجات نامه
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 23:08
بچه که بودیم بابا بزرگ همیشه کلی از ییلاقشان و امام زاده نزدیک آنجا برایمان تعریف میکرد. اینکه چقدر دار و درخت پر ثمر دارد و رودخانه ای وسط این درخت ها جاری است و هوایش چقدر خوب است و مردم روستای ان
قتل غیر عمد
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 23:08
عطف به پست قبلی، یادمه وقتی اون صبح تا غروبی که اونجا بودیم خب خیلی جای بازی نداشت. یا باید عین میمون از درخت اویزون میشدیم که بعد از نیم ساعت یکی مون خورد زمین و بیخیال شدیم، یا به مشاهده ی علمی